تبليغاتX
همسایه ی خدا
تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي، همتی کن و بگو ماهي ها ، حوضشان بي آب است.
 

 سلام.

 وشاید خدا نگهدار تا انحلال زمان!!!!!!!!!!!!!!

 

                           ((  ازکجا و از چه با تو سخن می گویم.........؟  ))

 

 من ازجایی با تو سخن می گویم که زمان بی انتهاست.

 و شاید بی رنگ تر ... بی بو تر... و بی حس تر از نیستی!

 من از نقطه ی عطف مرگ با تو حرف میزنم.

 و شاید از اختناق پستی و بلندی یک نقطه ی بحرانی..... قله و دره!!!!!!!!

 من از فرا سوی هرچه نیستی ست به تو لبخند می زنم .... به تو که.........؟

 بگذریم..... آری این منم که با تو سخن می گویم.

 منی که غرق شده در تلاطم نمودار سینوسی خیال هستم..............

 من به تو لبخند می زنم از.......

 و یا شاید از نبودنهای مثلثاتی زمان..... 

 و یا تعریف نشده های مقابل بر مجاور ... و یا واژگونی این تعریف!

 من از صفر مشتق شده ام جایی که حد من به سوی عدم میل میکند!

 گرچه خود می خواستم از تو مشتق شوم یعنی جایی که ضربان قلبم تا انزوای خدا صعود میکند....!

 ولی افسوس که من یک تابع افسون شده از تابع معکوس زمان هستم !

 ولی افسوس که من یک ابهام رفع نشدنی از یک دنباله ی نزولی از سریهای بی دلیل می باشم!

 و اکنون من در زیر رادیکال سیاهی به فرجه ی عدم در انتظارت محو می شوم... محو خواهم شد... محو می مانم..

 زیرا که بی تو متولد شده ام هرچند که با خیالت خواهم مرد!

 گرچه تو بی من متولد شده ای و بی من خواهی بود ... خواهی ماند....

 خواهی ماند: تا جاودانه های سعادت ـ تا انتهای جاده ی رویا................................؟

 من از حاصل ضرب خود در خود یعنی توان نا توانی تقسیم شده ام بر منفی خویشتن!

 ترس من از تولد یک هیچ است در زیر خط یک کسر امیدوار!

 من را با نیستی جمع و از خدا کم کرده اند!

 این است راز من...........؟

 این است که من شده ام یک مجموعه ای تنها از مجموعه ی پر با تهی!!!

 من یعنی: لگاریتم یک عدد منفی در پایه ی نامفهومی....!

 انتگرال من تا من یک ریای ساده ست!

 به سادگی یک معادله ی  n مجهولی که تنها معلومش معلوم نیست!!!!!!!!!!!!

 من از اجبار یک جبر در راستای یک خط با تو می گویم.

 از انحنای یک غم .........

 من از زاویه ای حاده رو به امتداد قائم شب با تو سخن می گویم..............

 از نقطه ی تلاقی روز و شب.

 از تجلیگاه غروب.

 برای تسلی خودم!........

 من دست فروش لحظه ها هستم!

 من خود فروشی می کنم:

 به ثانیه ها...

 به دقایق....

 به ساعات.....

 به روزها......

 به هفته ها.......

 به ماهها........

 به فصلها.........

 به سالها..........

 به قرنها............

 به اعصار............

 به..........................

دیگر چیزی از هست من موجود نیست!

 دیگر تمام شده ام تا اطلاع هیچگاه!

 تا لحظه ای که شاید خدا هم موعدش را نمی داند....!

 نمی دانم از چه سخن می گویم!؟

 و یا از که حرف می زنم !؟

 و یا با که و تا کی می میرم.....؟!

 نمی دانم !

 پس از تو می خواهم فکر منزوی مرا تا انتهای انزوا ترک کنی.

 وز تو می خواهم صدای مرا  هیچگاه به گوش مسپاری همانگونه که یاد مرا به دل و فکر مرا به ذهن.....

                                                                                    (( همسایه ی خدا )) 

                                                                                         

   بازم مثله همیشه چشم به راه دیدگاههای قشنگتون می مونم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 14:2  از سویadamak | 
 


در آغاز هيچ نبود، كلمه بود، و آن كلمه خدابود

عظمت همواره در جستجوي چشمي است كه او را ببيند
و خوبي همواره در انتظار خردي است كه او را بشناسد
و زيبايي همواره تشنه دلي است كه به او عشق ورزد
و جبروت نيازمند اراده اي كه در برابرش ، به دلخواه، رام گيرد
و غرور در آرزوي عصيان مغروري كه بشكندش و سيرابش كند
و خدا عظيم بود و خوب و زيبا و پرجبروت و مغرور
اما كسي نداشت

خدا آفريدگار بود
و چگونه مي توانست نيافريند؟
و خدا مهربان بود
و چگونه مي توانست مهر نورزد؟
“بودن” “مي خواهد”
و از عدم نمي توان خواست
كسي “نمي خواست” كسي ”نميديد“ كسي ”عصيان نمي كرد“ كسي عشق نمي ورزيد، كسي نيازمند نبود، كسي درد نداشت.....و.....
و خداوند خدا، براي حرف هايش ، باز هم مخاطبي نيافت
هيچ كس او را نمي شناخت ،هيچ كس با او ”انس“ نمي توانست بست
”انسان“ راآ فريد
و اين ، نخستين بهار خلقت بود.



+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 20:7  از سویadamak |