![]() |
![]() |
|
| تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي، همتی کن و بگو ماهي ها ، حوضشان بي آب است. |
|
از باغ میبرند چراغانیات کنند " فاضل نظری" استاد دانشگاه با این سوال دانشجویانش را به چالش ذهنی کشاند: "آیا خدا هر آنچه را که وجود دارد خلق کرده است؟!!!!!!!!!!!!" ... ..... .................................!
استاد گفت: اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است!
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟ شاگرد ایستاد و پرسید: استاد, سرما وجود دارد؟؟ شاگرد ادامه داد : استاد تاریکی وجود دارد؟ در آخر مرد جوان از استاد پرسید: آقا, شیطان وجود دارد؟؟ و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست . درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید. و آن مرد جوان همان آلبرت انیشتین بود.................!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 2:13 از سویadamak |
|
|
" یکی بود یکی نبود "
مستندی از دنیا به روایت دکتر علی شریعتی: خدا دوستدار شایستگی بود ابرها به حرکت آمدند مثل گرداب زندگی پدید آمد زندگی ٬ یک ذره جاندار یک تخم یکی بود یکی نبود یکی بود چرا تمام جیزهای جهان شکل کره است؟ منظومه ای :
یک عدد یک روی کاغذ بنویس حالا بشین بچه پیر شماره گیاهها
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 1:54 از سویadamak |
|
|
سلام. وشاید خدا نگهدار تا انحلال زمان!!!!!!!!!!!!!!
(( ازکجا و از چه با تو سخن می گویم.........؟ ))
من ازجایی با تو سخن می گویم که زمان بی انتهاست. و شاید بی رنگ تر ... بی بو تر... و بی حس تر از نیستی! من از نقطه ی عطف مرگ با تو حرف میزنم. و شاید از اختناق پستی و بلندی یک نقطه ی بحرانی..... قله و دره!!!!!!!! من از فرا سوی هرچه نیستی ست به تو لبخند می زنم .... به تو که.........؟ بگذریم..... آری این منم که با تو سخن می گویم. منی که غرق شده در تلاطم نمودار سینوسی خیال هستم.............. من به تو لبخند می زنم از....... و یا شاید از نبودنهای مثلثاتی زمان..... و یا تعریف نشده های مقابل بر مجاور ... و یا واژگونی این تعریف! من از صفر مشتق شده ام جایی که حد من به سوی عدم میل میکند! گرچه خود می خواستم از تو مشتق شوم یعنی جایی که ضربان قلبم تا انزوای خدا صعود میکند....! ولی افسوس که من یک تابع افسون شده از تابع معکوس زمان هستم ! ولی افسوس که من یک ابهام رفع نشدنی از یک دنباله ی نزولی از سریهای بی دلیل می باشم! و اکنون من در زیر رادیکال سیاهی به فرجه ی عدم در انتظارت محو می شوم... محو خواهم شد... محو می مانم.. زیرا که بی تو متولد شده ام هرچند که با خیالت خواهم مرد! گرچه تو بی من متولد شده ای و بی من خواهی بود ... خواهی ماند.... خواهی ماند: تا جاودانه های سعادت ـ تا انتهای جاده ی رویا................................؟ من از حاصل ضرب خود در خود یعنی توان نا توانی تقسیم شده ام بر منفی خویشتن! ترس من از تولد یک هیچ است در زیر خط یک کسر امیدوار! من را با نیستی جمع و از خدا کم کرده اند! این است راز من...........؟ این است که من شده ام یک مجموعه ای تنها از مجموعه ی پر با تهی!!! من یعنی: لگاریتم یک عدد منفی در پایه ی نامفهومی....! انتگرال من تا من یک ریای ساده ست! به سادگی یک معادله ی n مجهولی که تنها معلومش معلوم نیست!!!!!!!!!!!! من از اجبار یک جبر در راستای یک خط با تو می گویم. از انحنای یک غم ......... من از زاویه ای حاده رو به امتداد قائم شب با تو سخن می گویم.............. از نقطه ی تلاقی روز و شب. از تجلیگاه غروب. برای تسلی خودم!........ من دست فروش لحظه ها هستم! من خود فروشی می کنم: به ثانیه ها... به دقایق.... به ساعات..... به روزها...... به هفته ها....... به ماهها........ به فصلها......... به سالها.......... به قرنها............ به اعصار............ به.......................... دیگر چیزی از هست من موجود نیست! دیگر تمام شده ام تا اطلاع هیچگاه! تا لحظه ای که شاید خدا هم موعدش را نمی داند....! نمی دانم از چه سخن می گویم!؟ و یا از که حرف می زنم !؟ و یا با که و تا کی می میرم.....؟! نمی دانم ! پس از تو می خواهم فکر منزوی مرا تا انتهای انزوا ترک کنی. وز تو می خواهم صدای مرا هیچگاه به گوش مسپاری همانگونه که یاد مرا به دل و فکر مرا به ذهن..... (( همسایه ی خدا ))
بازم مثله همیشه چشم به راه دیدگاههای قشنگتون می مونم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 14:2 از سویadamak |
|
|
"نقد آثار ایرج جنتی عطایی"
نقد هر اثر هنري گامي موثر در رشد و پويایي و ارتقا آن اثر هنري است -------------------------------------------------------------
نقد ترانه ي خونه
----------------------------------------------------------------------------- نقد ترانه بن بست پایان............... http://www.activeboard.com |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 18:24 از سویadamak |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 20:7 از سویadamak |
|
|
برگ نخست نامه نگار بایگانی |
| درباره ی تارنما |
شعر من شعر است و یا گر نیست ، وگر بی قافیست ، نو نیست ، سیاه است و سپید هم نیست.
ولیکن زاده تنهاییست ، مولود دلتنگیست. نخواندم من .تو هم آن را نخوانی بهتر است آری. |
| نوشته های پیشین |
|
88/09/01 - 88/09/30 87/03/01 - 87/03/31 86/09/01 - 86/09/30 |
|
RSS
|