تبليغاتX
همسایه ی خدا
تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي، همتی کن و بگو ماهي ها ، حوضشان بي آب است.
 

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند
تا کاج جشن‌های زمستانی‌ات کنند

پوشانده‌اند "صبح" تو را "ابرهای تار"
تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

ای گل گمان مبر به شب جشن می‌روی 
شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند

یک نقطه بیش فرق "رحیم" و "رجیم" نیست
از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه است که قربانی‌ات کنند

                                                                                             " فاضل نظری"

استاد دانشگاه با این سوال دانشجویانش را به چالش ذهنی کشاند:

"آیا خدا هر آنچه را که وجود دارد خلق کرده است؟!!!!!!!!!!!!"

...

.....

.................................!


شاگردی با قاطعیت پاسخ داد : بله او خلق کرده است.

استاد گفت: اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما   نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است!


شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست!

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟
استاد پاسخ داد: البته.............

شاگرد ایستاد و پرسید: استاد, سرما وجود دارد؟؟
استاد پاسخ داد: این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟
مرد جوان گفت: در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست،در واقع سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد!

شاگرد ادامه داد : استاد تاریکی وجود دارد؟
استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد
شاگرد گفت: دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان ، تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد!

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: آقا, شیطان وجود دارد؟؟
استاد که زیاد مطمئن نبود پاسخ داد: البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست

و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست . درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید.

و آن مرد جوان همان آلبرت انیشتین بود.................! 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 2:13  از سویadamak | 
" یکی بود یکی نبود "

 مستندی از دنیا به روایت دکتر علی شریعتی:

خدا دوستدار شایستگی بود
خدا از سکوت بدش می آمد
خدا از سکون بدش می آمد
خدا از پوچی بدش می آمد
خدا از نیستی بدش می آمد
خدا آفریننده بود
مگر می شود که نیافریند؟
ناگهان ابرها را آفرید
در فضای نیستی رها کرد
ابرهایی از ذره ها
هر ذره
منظومه ای کوچک ٬ نامش : اتم
آفتابی در میان
و پیرامونش ٬ ستاره ای ٬ ستاره هایی ٬ پروانه وار ٬ در گردش
( کعبه ای ٬ برگردش ٬ پرستندگان ٬ در طواف

ابرها به حرکت آمدند
نیرومند ٬ فروزان ٬ پرجوش و خروش
مثل دود
مثل گردباد

مثل گرداب
مثل آتش گردان
اتمی بزرگی ٬ نامش : منظومه :
آفتابی در میان
پیرامونش ٬ ستاره ای ٬ ستاره هایی ٬ پروانه وار ٬ در گردش
(کعبه ای ٬ و برگردش ٬ پرستندگان ٬ در طواف
از سنگ سیاه ٬ تا سنگ سیاه)

زندگی پدید آمد
گیاه ها:
از خزه های کوچک تا درختهای بزرگ
و حیوان ها:
از میکروب ها تا ماموت ها
و در آخر انسان:
بدها و خوب ها
بدها و بدتر از همه ی بدها
خوب ها ٬ خوب تر از همه ی خوب ها
بد ها مثل شیطان
خوب ها مثل خدا

زندگی ٬ یک ذره جاندار یک تخم
تخم یک گیاه
در خاک سبز می شود ٬ سر می زند٬ نمو می کند ٬ نهال می شود٬ جوان می شود٬
شاخ و برگ می افشاند ٬ گل و میوه می دهد ٬ پیر می شود ٬ خشک می شود٬ می
میرد ٬ خاک می شود
از او باز تخم می ماند ٬ مثل روز اول
تخم یک حیوان
جنین ٬ نوزاد٬ کودک ٬ نوجوان ٬ جوان ٬کامل ٬ پیر ٬ مرگ
از او باز تخم می ماند ٬ مثل روز اول
زندگی هم دور می زند
تخم یک گیاه ٬ تخم یک حیوان
از صبح تولد تا شب مرگ ٬ تمام عمر ٬ در جنب و جوش ٬ در تلاش٬ در حرکت
هر لحظه درجایی
هر جا ٬ در حالی
همیشه و همه جا ٬! در جستجوی لذت ٬ در پیرامون احتیاج ٬ از تولد تا مرگ
زندگی هم دور می زند
آفتابی در میان
احتیاج
در پیرامونش ٬ زنده ای ٬ زنده هایی ٬ پروانه وار ٬ در گردش
از نیستی ٬ تا نیستی
(کعبه ای ٬ برگردش ٬ پرستندگان ٬ در طواف ٬ از سنگ سیاه تا سنگ سیاه)

یکی بود یکی نبود
غیر از خدا
هیچ چی نبود هیچ کی نبود
جهان آفریده شد
ذره ها ٬ منظومه ها ٬ زنده ها...
زمین ها و آسمان ها ٬ ستاره ها و آفتاب ها ٬ مشرق ها و مغرب ها٬گیاهها و
حیوانها ٬ دیدنی ها و ندیدنی ها
هر کدام در حرکت ٬ در تلاش با نظمی ثابت در تغییری دایم
زندگی سرزده از مرگ ٬ مرگ زاده زندگی ٬ زوز سرزده از شب ٬ شب
زاده روز
همه چیز در حرکت ٬ همه چیز دور زن:
آفتابی در میان
در پیرامونش ٬ زنده ای ٬ زنده هایی ٬ پروانه وار ٬ در گردش
از نیستی ٬ تا نیستی
(کعبه ای ٬ برگردش ٬ پرستندگان ٬ در طواف ٬ از سنگ سیاه تا سنگ سیاه)

یکی بود
یکی نبود
غیر از خدا
هیچ چی نبود
هیچ کی نبود
آفرینش پایان یافت و جهان برپاشد...
و زمین ها و آسمان ها ٬ ستاره ها و آفتاب ها ٬ مشرق ها و مغرب ها ٬
جاندارها و بیجان ها ٬ گیاه ها و حیوان ها ٬ ذره ها و منظومه ها ... همه
با نظمی ثابت ٬ در تغییری دایم ٬ همه در حرکت ٬ حرکت همیشگی ٬ همیشه در
جستجو ٬ در جستجوی چیزی:
آفتابی درمیان
در پیرامونش ٬ زنده ای ٬ زنده هایی ٬ پروانه وار ٬ در گردش
از نیستی ٬ تا نیستی
(کعبه ای ٬ برگردش ٬ پرستندگان ٬ در طواف ٬ از سنگ سیاه تا سنگ سیاه)

چرا تمام جیزهای جهان شکل کره است؟
زمین ٬ ستاره ٫ خورشید
الکترون و پروتون
هرملکون ٬ هر اتم
هر ذره ای
خشت بنای این جهان

منظومه ای :
شهری ٬دهی ٬ از کشور بی سروپایان جهان
چرا تمام حرکت هایی جهان دایره ای است؟
زمین ٬ ستاره ٬ خورشید
الکترون و پروتون
هر ملکول ٬ هر اتم
هر ذره ای
خشت بنای این جهان
منظومه ای
شهری ٬ دهی ٬ از کشوریی سروپایان جهان
هر زنده ای
چه یک گیاه ٬ چه جا نور
دور می زند ٬ دایره وار
تمام چیزهای جهان دایره وار ٬ دور می زند:
آب ٬ خاک
شب ٬ روز
صبح ٬ غروب
هر ثانیه ٬ هر دقیقه ٬ هر ساعت
هر هفته ٬ هر ماه ٬ هر فصل :
بهار ٬ تابستان
پاییز ٬ زمستان
هرسال


یکی بود
یکی نبود
غیراز خدا هیچ چی نبود
هیچ کی نبود
زمین ها بود
آسمان ها بود
ستاره ها ٬ خورشیدها
مشرق ها٬ مغربها
فضای جهان بی آغاز ٬ بی پایان
و در این گوشه
آفتابی در میان
در پیرامونش ٬ زنده ای ٬ زنده هایی ٬ پروانه وار ٬ در گردش
و مجموعا : یک منظومه
و در آن گوشه ٬ یک منظومه دیگر
و در گوشه دیگر ٬ یکی دیگر
و یکی دیگر
و دوتا و ده تا و صد تا و هزار تا و یک میلیون و یک میلیارد و تا ...
کسی نمی داند چند میلیارد ٬ میلیارد میلیارد ...!

یک عدد یک روی کاغذ بنویس
هر چقدر می تونی جلوی یک صفر بذار
صفحه ات که تمام شد صفحه دیگری بگیر
کاغذت که تمام شد کاغذ دیگر بخر
دواتت که ته کشید دوات دیگه وردار
جوهرت که تمام شد جوهر دیگر بخر
وقتی دستت خسته شد
از دوستت خواهش کن که او صفر بذاره
دست او که خسته شد تو باز ادامه بده
تو که غذا می خوری او صفرها رو بذاره
وقتی تو صفر می گذاری او غذاشو بخوره
شب که میشه به نوبت بخوابین
تو صفر بذار او بخوابه
وقتی که او بیدار شد تو بخواب او صفر بذاره
پیر که شدین به بچه هاتون بگین کارتونو دنبال کنن
آخرهای عمرتان
وقتی دیگه پیر پیرشدین
یک لحظه دست از کار بکشین
روز اول فقط دو تا بچه بودین
فقط بلد بودین که صفر بذارین
حالا دو تا پیر زمینگیر شده این
فقط می تونین صفر بشمارین
باز بچه شده این
مثل روز اول شده این
اون روزها بزرگترها دلشون براتون می سوخت
نازتون می کدرن پرستاریتون می کردن گاهی هم مسخره تون می کردن
و حالا کوچکترها
چون حالا بچه تر شده این
حالا بچه پیرین
بچه ریش و پشم دارین
هشتاد سال نود سال صد سال راه رفته این
صد سال کار کرده این
از سالها و سالها و سالهای عمر گذر کرده این
آخر کار رسیده این به اول!
باز بچه شده این
خاک بودین خوراک شدین
لقمه ای در دهان بابا
لقمه ای در دهان مامان
ذره ای تو دل مامان
ذره ای تو پشت بابا...
مامان وبابا با هم عروسی کردن
آن ذره و این ذره با هم یکی شدن
آن یکی تو شدی
تو دل مامان
مثل یک تخم مرغ تو دل مرغ
با گرمی تن مامان با خون بدن مامان
تو زنده شدی تو بزرگ شدی
مثل یک تخم مرغ زیر پرهای مرغ
نه ماه گذشت نه روز گذشت نه ساعت گذشت
مامان دردش گرفت
تخم مرغ را شکستی
یک هو بیرون جستی !
افتادی تو گهواره
چشمات نمی دید
گوشت نمی شنید
پاهات نمی رفت
دستات نمی گرفت
مغزت کار نمی کرد
هیچ چی نمی فهمیدی
هیچ کس را نمی شناختی
تو گهواره افتاده بود
فقط سه کار بلد بودی
1- شیر مکیدن 2- زیرت شاشیدن 3- گریه کردن!
صدسال گذشت
چشمات نمی بینه گوشات نمی شنوه پاهات نمیره دستات نمی گیره
مغزت دیگه کار نمی کنه
هیچ چی نمی فهمی هیچ کس را نمی شناسی
تو بسترت افتاده ای
فقط سه کار بلدی
1-... 2- .... 3-....
بعد می میری
میندازنت تو دل زمین
باز خاک می شی
از تو هیچی نمی مونه
تو می مونی
آدمیزاد دور می زنه
مثل زمین مثل زمان مثل بهار مثل همه چیز
آب گل درخت زمین ستاره خورشید منظومه ها
کهکشانها همه جهان !
هیچ بودی ٬ خاک بودی ٬ دورزدی ٬ هیچ شدی خاک شدی
از تو چیزی که می مونه
کاری که کردی می مونه
هرکاری کردی می مونه
کاری اگر کردی می مونه

حالا بشین بچه پیر
شماره ستاره ها منظومه ها به چند رسید؟
یک جلوش یک میلیون صفر؟
صد میلیون صفر؟ یک میلیارد؟ صد میلیارد ؟ ...؟
نمی توانی بشماری
یک جلوش صد متر صفر ؟ یک کیلومتر ؟ صد کیلومتر ؟ صدفرسنگ؟
هر چه که هست ضربش کن در هرچه که هست
هر چه که شد باز ضرب کن در هر چه که شد
هی ضرب کن هی ضرب کن
صفحه اگر تمام شد صفحه دیگری بگیر
کاغذ اگر تمام شد کاغذ دیگری بخر
جوهر اگر تمام شد...
دستت اگر خسته شد...
خواب ... خوراک ... دوستت ادامه ... بجه ها ...
شماره ستاره ها منظومه ها تمام چیزهای جهان به چند رسید؟
یک
جو یک صفرها
هزارتا صفر؟
یک میلیون ؟ یک میلیارد؟
صد کیلومتر ؟ صدفرسنگ؟
از جلو یک صف صفر تا به کجا؟
آن سر شهر ؟ آن سر کوه ؟ تا دریا؟ تا صحرا ؟ تا به افق؟
تا .... آن سر دنیا؟
ته دنیا؟
نه نه تا همیشه تا همه جا
تا هر کجا که جا باشه
تا جاییکه تو بتونی بشماری
بتونی جلو یک صفر بذاری

شماره گیاهها
پرنده ها خزنده ها چرنده ها
آدم ها فرشته ها
زمین ها آسمانها
ستاره ها خورشیدها منظومه ها
دیده ها ندیده ها
پست و بالا
زشت و زیبا
خوب و بدها
هر چه که هست
هر چه که تو این دنیاست
هر چه که دنیا اسمشه
همه جهان همه وجود همه ش همینه !
معنی عالم همینه
شماره تمام چیزهای جهان
چه آشکار و چه نهان
چه در زمین چه آسمان
جمادها نبات ها
جانوران آدمیان
ستاره ها خورشیدها منظومه ها
شماره تمام هستی همینه
یک
جلوش
تا بی نهایت
صفرها
ببین
فقط یک عدده
ببین
فقط یکعدد ه
به غیر یک ٬ هر چه که هست
چه ده چه صد هزار هزار چه میلیون چه میلیارد
چه بیشمار
شماره نیست هیچ نیست
هستند اما نیستند
نیستند اما هستند
صفرند یعنی خالی اند
هیچ اند
پوچ اند
بی معنی اند
یک عدد خشک و خالی هم نیستند
نیستند
زیرا فقط یک عدده
چونکه فقط یکعدد ه
اما همین صفر جلو یک که نشست ...؟؟؟!!!
وقتی صفرها جلو یک می نشینند
یک را صد ها میلوین ها و بیلیون ها می کنند
اما صدها و میلیون ها و میلیاردها
فقط یک است
صدها یک میلیونها یک میلیاردها یک ...
زیرا
فقط یک عدده
دو و سه و چهار و پنج و شش و هفت و هشت و نه
یعنی
دو تا یک سه تا یک چهار تا یک پنج تا یک شش تا یک هفت تا یک هشت تا یک نه
تا یک ده یازده دوازده سیزده چهارده پانزده شانزاده هفده هیجده نوزده و
بیست.
سی و چهل و پنجاه و شصت و هفتاد و هشتاد و نود وصد ...
دویست و سیصد و چهارصد و پانصد و ششصد و هفتصد و هشتصد و نهصد و هزار
میلیون و بیلیون و تریلیون و کاتریلیون ... و همه
فقط
یک است و بقیه صفر!
***
توی حساب
فقط یک عدده
تو این عالم
فقط یکعدد ه
بقیه هر چه هست
صفر است
همه صفرند
هیچ اند
پوچ اند
خالی اند
صفر : یک دایره تو خالی
دور می زند
و آخرش میرسد به اولش و...
هیچ !
همین!
فقط
یک است و جلوش - تا بی نهایت - صفرها
صفر: خالی ٬ پوچ ٬ هیچ !
وقتی بخواد خود ش باشه
تنها باشه
وقتی بخواد فقط با صفرها باشه
اما وقتی جلو یک بشینه ...؟!
وقتی بخواد فقط برای یک باشه
از پوچی و از تنهایی در بیاد
همنشین یک بشه ؟!
***
تو بچه جان!
بچه 9 ساله ده ساله !
که هیچ بودی خاک بودی خوراک شدی
هشتاد سال دیگر نود سال دیگر یک بچه پیر می شی هیچ می شی خاک می شی دور می زنی
دایره ای
بی جهت بی معنی تو خالی
باز از آخر میرسی به اول
مثل صفر
وقتی برای خودت زندگی کنی
وقتی بخوای فقط برای خودت باشی
تنها باشی
وقتی بخوای فقط با صفرها باشی
عمرتو مثل یک خط منحنی روی خودت دور می زنه
مثل صفر
باز از آخر میرسی به اول!
می مونی می گندی
مثل مرداب مثل حوض
بسته می شی مثل دایره
مثل صفر!
اما اگر جلو یک بنشینی ...؟
اگر بخوای فقط برای یک باشی
از پوچی و از تنهایی در بیایی
همنشین یک بشی ...؟!
باید برای دیگران زندگی کنی
عمرتو مثل یک خط افقی پیش می ره
مثل راه
مثل رود
وقتی از خودت دوربشی
از آخر به آبادی می رسی مثل راه
از آخر می ریزی به دریا مثل رود
اما اگر جلو یک بنشینی
اگر بخوای فقط برای یک باشی
از پوچی و از تنهایی در بیایی
همنشین یک بشی
باید برای دیگران بمیری
عمرتو مثل یک خط عمودی بالا میره
مثل موج
مثل طوفان
مثل یک قله ی بلند مغرور
تو تپه ها
مثل درخت سرو آزاد
تو خزه ها
که رو به خورشید میرویه
به آسمان قد می کشه
مثل یک انسان بزرگ یک شهید
یک امام
تو گرگ ها تو روباه ها تو موش ها تو میش ها
که پامیشه که میاسته
بپاخیزی بایستی
توصفرها
مثل یک !
بله
فقط یک عدده
فط یکعدد ه
شماره ستاره ها منظومه ها
زمین ها آسمان ها
شماره تمام چیزهای عالم
یک
جلوش تا
بی نهایت
صفرها!
یک ی هست
یک ی نیست
غیر از خدا
هیچ چیز نیست
هیچ کس نیست..........................

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 1:54  از سویadamak | 
 

 سلام.

 وشاید خدا نگهدار تا انحلال زمان!!!!!!!!!!!!!!

 

                           ((  ازکجا و از چه با تو سخن می گویم.........؟  ))

 

 من ازجایی با تو سخن می گویم که زمان بی انتهاست.

 و شاید بی رنگ تر ... بی بو تر... و بی حس تر از نیستی!

 من از نقطه ی عطف مرگ با تو حرف میزنم.

 و شاید از اختناق پستی و بلندی یک نقطه ی بحرانی..... قله و دره!!!!!!!!

 من از فرا سوی هرچه نیستی ست به تو لبخند می زنم .... به تو که.........؟

 بگذریم..... آری این منم که با تو سخن می گویم.

 منی که غرق شده در تلاطم نمودار سینوسی خیال هستم..............

 من به تو لبخند می زنم از.......

 و یا شاید از نبودنهای مثلثاتی زمان..... 

 و یا تعریف نشده های مقابل بر مجاور ... و یا واژگونی این تعریف!

 من از صفر مشتق شده ام جایی که حد من به سوی عدم میل میکند!

 گرچه خود می خواستم از تو مشتق شوم یعنی جایی که ضربان قلبم تا انزوای خدا صعود میکند....!

 ولی افسوس که من یک تابع افسون شده از تابع معکوس زمان هستم !

 ولی افسوس که من یک ابهام رفع نشدنی از یک دنباله ی نزولی از سریهای بی دلیل می باشم!

 و اکنون من در زیر رادیکال سیاهی به فرجه ی عدم در انتظارت محو می شوم... محو خواهم شد... محو می مانم..

 زیرا که بی تو متولد شده ام هرچند که با خیالت خواهم مرد!

 گرچه تو بی من متولد شده ای و بی من خواهی بود ... خواهی ماند....

 خواهی ماند: تا جاودانه های سعادت ـ تا انتهای جاده ی رویا................................؟

 من از حاصل ضرب خود در خود یعنی توان نا توانی تقسیم شده ام بر منفی خویشتن!

 ترس من از تولد یک هیچ است در زیر خط یک کسر امیدوار!

 من را با نیستی جمع و از خدا کم کرده اند!

 این است راز من...........؟

 این است که من شده ام یک مجموعه ای تنها از مجموعه ی پر با تهی!!!

 من یعنی: لگاریتم یک عدد منفی در پایه ی نامفهومی....!

 انتگرال من تا من یک ریای ساده ست!

 به سادگی یک معادله ی  n مجهولی که تنها معلومش معلوم نیست!!!!!!!!!!!!

 من از اجبار یک جبر در راستای یک خط با تو می گویم.

 از انحنای یک غم .........

 من از زاویه ای حاده رو به امتداد قائم شب با تو سخن می گویم..............

 از نقطه ی تلاقی روز و شب.

 از تجلیگاه غروب.

 برای تسلی خودم!........

 من دست فروش لحظه ها هستم!

 من خود فروشی می کنم:

 به ثانیه ها...

 به دقایق....

 به ساعات.....

 به روزها......

 به هفته ها.......

 به ماهها........

 به فصلها.........

 به سالها..........

 به قرنها............

 به اعصار............

 به..........................

دیگر چیزی از هست من موجود نیست!

 دیگر تمام شده ام تا اطلاع هیچگاه!

 تا لحظه ای که شاید خدا هم موعدش را نمی داند....!

 نمی دانم از چه سخن می گویم!؟

 و یا از که حرف می زنم !؟

 و یا با که و تا کی می میرم.....؟!

 نمی دانم !

 پس از تو می خواهم فکر منزوی مرا تا انتهای انزوا ترک کنی.

 وز تو می خواهم صدای مرا  هیچگاه به گوش مسپاری همانگونه که یاد مرا به دل و فکر مرا به ذهن.....

                                                                                    (( همسایه ی خدا )) 

                                                                                         

   بازم مثله همیشه چشم به راه دیدگاههای قشنگتون می مونم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 14:2  از سویadamak | 

 

                                "نقد آثار ایرج جنتی عطایی"

 

 نقد هر اثر هنري گامي موثر در رشد و پويایي و ارتقا آن اثر هنري است
در هنر هاي زيبا ترانه سرایي هنري نورس مي باشد كه تا تكامل و بلوغ فاصله زيادي دارد
ما در اين بخش نوپا بر آن شديم تا با ياري شما دوستان عزيز ضمن آشنایي با مقوله نقد ترانه طرز تشخيص ترانه ماندگار و موقت را از هم ببياموزيم و براي رفع تشنگي ضمير حقيقت جوي ترانه - نوشيدن آب معرفت از سرچشمه زلال و پاك ترانه- بي اثر نخواهد بود
بي شك استاد ايرج جنتي عطایي از اساتيد مسلم ترانه نوين ايران سرفراز است
كه به تعبيرزيباي بانوي ترانه هم نسلش سركار خانم زويا زاكاريان
او پهلوان ميدان ترانه هاست آن بانوي فرهيخته كه خود يد طولایي در ترانه دارد مي گويد
من هنوز مشغول نوشتن انشا براي دخترهاي همسايه و ويرايش نامه اي عاشقانه براي پسر بچه هاي محله مان بودم كه گوش دلم متوجه قصه وفاي ايرج در 19 سالگيش شد بوي نوبرانه مي داد و شهر عطر آگين شد.
استاد اردلان سر فرازسراينده ترانه سال 2000 داريوش در باب ترانه هاي استاد عطایي مي آورد
ترانه هاي ايرج انعكاس آينه وار از زندگي حقيقي مردم است
شعر ايرج تكيه بر تنهایي انسان دارد
تنهاتر از انسان در لحظه مرگ
ساده تر از شبنم رو سفرة برگ
مطرود هم قبيله محكوم خويشم
غريبه يي طعمه ي اين كندوي نيشم
استاد تورج شعبانخاني موزيسين معروف آهنگساز قطعات آدمك و بهار بهار در مورد استاد جنتي مي گويد
او از يك دغدغه اجتماعي به يك ترانه پر احساس عاشقانه مي رسيد و اين يكي از دلايل ماندگاري آثار اوست
جمشيد مشايخي پير سينماي ايران مي گويد
دوران دانشكده بيشتر ساعاتم را با ايرج مي گذرانم ( دانشكده هنرهاي زيبا ) و
هميشه ترانه هايش را برايم مي خواند و من با خود مي انديشيدم كه او باسن كمش چه
خوب دردهاي جامعه را لمس مي كند
از عذاب خستگي گم
حسرت من بوي گندم
بر دلم داغ شقايق
از عذاب تلخ مردم
بابك بيات پيشكسوت ساخت آهنگ فيلم و ترانه از خاطرات دوستيش با ايرج مي گويد
روزي من و او كه بچه محل بوديم قصه ترانه كوچه بن بستمان را شروع كرديم
ما در استوديو كاسپين اتاقي داشتيم ظهري را تا غروب با هم گذرانيدم ترانه بن بست همانجا متولد شد من ملودي را مي ساختم و ايرج به وجد آمده ترانه را ادامه مي داد
ترانه هاي ايرج هميشه به داد ملودي هاي من مي رسيد
و اما استاد ايرج جنتي عطائي از زندگيش مي گويد
من در 19 ديماه 1325 در مشهد خراسان به دنيا آمدم
اصليت اجداد پدرم از تبريز و مادرم از مهاجران عشق آباد بود
گرايشم به هنر با نمايش راديوئي شروع شد من شش يا هفت ساله بودم كه در نمايشي به اسم كورش با كارگراني زنده ياد خسرو شريف پور بازي كردم
ولي در سنين شانزده هفده سالگي به همراه دوستانم عليرضا كاووسي - ميلاد كيایي - بابك بيات پا به دنياي ترانه گذاشتم
آهنگسازي بنام سليمان اكبري من و بابك را به دفتر كارش فرا خواند و يك ملودي برايمان زد تا كلامي مناسب روي آن بگذارم من در همان دفتر كارم را انجام دادم و از هم جدا شديم ولي هفته ها بعد در عصر جمعه اي اجراي ترانه را در يك برنامه راديوئي شنيدم و از آن دوران تا امروز هنوز هم در كوچه هاي پر پيچ و خم ترانه راه بجایي نبرده ام.
لذا براي شروع فصل نقد ترانه - ترانه هاي خونه و بن بست استاد ايرج جنتي عطایي با نقد كارشناسانه دكتر سيامك بهرام پرور مي آوريم و خواهشمنديم كه در ابتدا متن ترانه
هاي منتخب را ريز بينانه مرور كنيد تا راز ترانه هاي ماندگار فاش شود!
-------------------------------------------------------------
                                
  خونه
 
خونه - اين خونه ي ويرون - واسه من هزار تا خاطره داره
خونه - اين خونه ي تاريك - چه روزائي رو بيادم مي آره
اون روزا يادم نمي ره - ديوار خونه پر از پنجره بود
تا افق - همسايه ي ما - دريا بود ستاره بود منظره بود
خونه خونه - جاي بازي - براي آفتاب و آب بود
پره نور واسه بيداري - پره سايه واسه خواب بود
 
پدرم مي گفت قديما كينه هامونو دور انداخته بوديم
توي برف و باد و بارون - خونه رو با قلبامون ساخته بوديم
خونه عشق مادرم بود - كه تو باغچه اش گل اطلسي مي كاشت
خونه روح پدرم بود - چيزي رو هم پاي خونه دوست نداشت
 
سيل غارتگر اومد - از تو رود خونه گذشت
پلا رو شكست و برد - زد و از خونه گذشت
دست غارتگر سيل - خونه رو ويرونه كرد
پدر پيرمو كشت - مادر و ديوونه كرد
 
حالا من موند مو اين ويرونه ها
پره خشمو كينه ي ديوونه ها
منه زخمي منه خسته منه پاك
مي نويسم آخرين حرفو رو خاك
 
كي مياد دست توي دستم بزاره
تا بسازيم خونه مونو دوباره
-------------------------------------------------------------
                         
  بن بست
 
ميون اينهمه كوچه كه بهم پيوسته
كوچه ي قديمي ما كوچه ي بن بسته
 
ديواره كاهگليه يه باغ خشك - كه پر از شعراي يادگاريه
بين ما مونده و اون رود بزرگ - كه هميشه مثل بودن جاريه
 
صداي رود بزرگ هميشه تو گوش ماس
اين صدا لالایيه خواب خوبه بچه هاس
كوچه اما - هر چي هست - كوچه ي خاطره هاس
اگه تشنه است اگه خشك - مال ما كوچه ي ماس
 
توي اين كوچه بدنيا اومديم
توي اين كوچه داريم پا ميگيريم
يه روزم مثل پدر بزرگ بايد
تو همين كوچه ي بن بست بميريم
 
اما ما عاشق روديم مگه نه
نمي تونيم پشت ديوار بمونيم
ما يه عمره تشنه بوديم مگه نه ؟
نبايد آيه ي حسرت بخونيم
 
دست خسته مو بگير - تا ديوار گلي رو خراب كنيم
يه روزي - هر روزي باشه دير و زود
مي رسيم با هم به اون رود بزرگ
تناي تشنمونو مي زنيم به پاكي زلال رود
-------------------------------------------------------------
لازم بذكر است كه آهنگساز هر دو ترانه استاد بابك بيات ميباشد كه توسط آقاي داريوش اقبالي اجرا شد و زندان اوين و همسلولي اين گروه پاداش نظام وقت به اين ترانه هاي ماندگار بود كه بر آن شديم ما اينگونه ناسپاس نباشيم و به نقد زيباي دكتر
سيامك بهرام پرور در خصوص اين دو شاهكار بنشينيم.

-------------------------------------------------------------

 

 

                            نقد ترانه ي خونه
 
خونه ترانه اي كاملا نمادين است در عين عال در دسته شعر حكايتها نيز جاي مي گيرد روايت ترانه از زمان حال با اين بند شروع مي شود
 
خونه - اين خونه ي ويرون - واسه من هزار تا خاطره داره
خونه - اين خونه ي تاريك - چه روزائي رو بيادم مي آره
 
در همين بند ابتدایي ما با چند مفهوم كليدي همراه مي شويم ويراني و تاريكي
حال حاضر و خاطره روزهاي گذشته و در مي يابيم صحبت از خانه ايست كه گذشته هاي زيباي پر نورو غرورش را با تاريكي و ويراني عوض كرده است اما چرا؟
و با اين سوال به بند دوم مي رويم
 
اون روزا يادم نمي ره - ديوار خونه پر از پنجره بود
تا افق - همسايه ي ما - دريا بود ستاره بود منظره بود
 
شاعر چرا را بي پاسخ مي گذارد ولي از زيبائي هاي گذشته با حس نوستالژيك خود سخن مي گويد پنجره نماد روشنایي و ارتباط - دريا نماد وسعت و زيبایي - ستاره نماد اميد و نور ...همه و همه منظره هاي فراموش نشدني اند و باز مي سرايد
 
خونه خونه - جاي بازي - براي آفتاب و آب بود
پره نور واسه بيداري - پره سايه واسه خواب بود
 
در اين بند دو نكته وجود دارد
اول افسوس حاصل از تكرار خونه در مصرع اول كه از حيث فرم حالتي دريغ خواهانه ايجاد مي كند كه اين حالت با مفهوم شادماني كلمه بازي به تضادي جالب توجه مي رسد و دوم اشاره به اين كه در اين خانه همه چيز سرجايش بوده است
نور براي بيداري - سايه براي خواب يعني جمعي از تضادها كه با حضور بموقع خود به واسطه نظم مناسب - زاينده آرامش و زندگي اند ادامه مي دهيم
 
پدرم مي گفت قديما كينه هامونو دور انداخته بوديم
توي برف و باد و بارون - خونه رو با قلبامون ساخته بوديم
 
براي ساختن چنان خانه بايد هم چنين بود اگر قرار باشد زيبایي باشد زشتي كينه به كار نمي آد و اگر قرار باشد جایي براي بازي پر تلالو آفتاب و آب ساخت بايد با برف و باد و باران - مظاهر قهر تقدير و طبيعت جنگيد - و چنين جنگي جز با نيروي عشق ميسر نيست عشقي به خانه و خانمان و وطن
 
خونه عشق مادرم بود - كه تو باغچه اش گل اطلسي مي كاشت
خونه روح پدرم بود - چيزي رو هم پاي خونه دوست نداشت
 
نه تنها تركيب واژگان اين چند بند سرشار از نرمي و لطافت و زيبایي است پنجره دريا ستاره آفتاب آب نور سايه قلب عشق اطلسي روح ...وبا نگاهي دقيقتر به راحتي مي توان دريافت كه موسيقي شعر از آغاز با لحني كش دار و لالایي وار آغاز مي شود و بتدريج در دو بند اخير با افزوده شدن بر طول مصرعهاي زوج اين ا لحن آرام و رودخانه وار تقويت مي شود تا خواننده در آرامش اين ياد آوري هاي زيبا غرق شود و به هم حسي با راوي در عشق به اين خانه و خانمان نزديك شود
اما به ناگهان بند بعدي با وزن كوبشي و مقطع و كوتاهش مانند پتك بر سر مخاطب آوار مي شود
 
سيل غارتگر اومد - از تو رود خونه گذشت
پلا رو شكست و برد - زد و از خونه گذشت
دست غارتگر سيل - خونه رو ويرونه كرد
پدر پيرمو كشت - مادر و ديوونه كرد
 
همانطور كه سيل به ناگهان سر مي رسدهمه چيز در شعر نيز به ناگهان اتفاق مي افتد
وزن كوبشي و كوتاه مي شود كلمات از لطافت به خشونت مي رسد سيل غارتگر شكست برد زد ويرونه كشت ديوونه و ... و كليت شعر به يك نفس نفس زدن ديوانه وار از ترس تشبيه مي شود
از سوي ديگر تعدد فعلها در اين دو بند حكايت از زيرو رو شدن همه چيز دارد و سرعت اين فرايند
و درست همين جاست كه ما جواب چراي بند آغازين را به بي رحمانه ترين شكل مي گيريم اما سيل همانطور كه ناگهاني آمده ناگهاني هم خواهد رفت و البته دريغ و افسوس در پس خود به جا خواهد گذاشت دريغي كه با لحني كشدار تر از آغاز مويه مي كند
 
حالا من موند مو اين ويرونه ها
پره خشمو كينه ي ديوونه ها
 
اما راستي آيا اين پايان ترانه است شايد اگر ترانه سراي ديگري غير از جنتي بود همين پايان تلخ و مويه وار را بر مي گزيند و تمام اما او با تمام گلايه اي كه از اوضاع دارد و سياهيها را مي بيند اميد به نور را نيز از دست نداده است پس مي سرايد
 
منه زخمي منه خسته منه پاك
مي نويسم آخرين حرفو رو خاك
 
كي مياد دست توي دستم بزاره
تا بسازيم خونه مونو دوباره
 
انسان وظيفه اي جز ساختن ندارد حتي اگر هزار بار سيل غارتگر از هزار رودخانه بگذرد رسالت انساني چيزي جز اين نيست اما اين را هم باور دارد كه يك دست صدا ندارد و اصولا - خانه وطن تنها براي ( من ) نيست مال ( ما ) است و شاعر آخرين حرفش را بر روي سنگ خاكش مي نويسد تا اگر از امروزيان اش كسي به همراهيش بر نخاست فرداييان او ياري گرش باشند
ناگفته پيداست كه ترانه ماندگار خونه ستايشي از گذشته پر شكوه وطن و نكوهش ويراني اش در زمانه ي شاعر است شاعر خود را ميراث دار آن گذشته پر نور مي داند و به همين سبب تن به تاريكي و ويراني نمي تواند بسپرد.

 

-----------------------------------------------------------------------------

                               نقد ترانه بن بست
 
ترانه ي بن بست قرابت ها و تناقض هاي جالبي با ترانه خونه دارد
باز هم صحبت از يك كوچه است و خانه هايش و يك رود بزرگ
اما اين بار داستان به طور كلي متفاوت است
 
ميون اينهمه كوچه كه بهم پيوسته
كوچه ي قديمي ما كوچه ي بن بسته
 
مي بينيد كه اين بار صحبت از ويراني نيست صحبت از بن بست بودن و قدمت است
در حقيقت اينجا شاعر رويكردي به اسلوب ساختن كوچه – وطن دارد و نكته اي كه مورد توجه قرار مي دهد بسيار تامل بر انگيز است
بن بست بودن كو چه ي بن بست كوچه ی ارتباط است كوچه اي كه به هيچ جایي راه نمي برد حتي به نا كجا
اما چرا كوچه وطن شاعر بن بست است و فراسوي اين بن بست چيست ؟ شاعر ما را با اين سوال ها به بند دوم مي برد
 
ديواره كاهگليه يه باغ خشك - كه پر از شعراي يادگاريه
بين ما مونده و اون رود بزرگ - كه هميشه مثل بودن جاريه
 
پس اين كوچه بن بست است چون يك ديوار كاهگلي راه را بسته است
خصوصيات اين كوچه جالب توجه است كاهگلي و پر از شعراي يادگاري و محدود كننده يك باغ خشك
با كمي تفكر مي توان دريافت كه صحبت از قدمت اين ديوار است
ديواري كه در عصر آهن و سيمان و بتون از كاهگل ساخته شده است و از ياد نبريم كه كاهگل و اصولا بوي كاهگل پشتوانه اي از حس قدمت در خود دارد
پس از آن تركيب پر از شعر هاي يادگاري مي آید که در پس اين ديوار ارزشمند است و ارزش آن به يادگاري هایي است كه در طول زمان بر آن نگاشته شده است و آخر اينكه محدود كننده يك باغ خشك است يعني در حقيقت پاسدار هيچ است
باغي كه ثمره و بهره اي از زيبایي ندارد اما چرا اين باغ خشك است ؟
چون ديوار بين ما و رود بزرگ واقع شده است كه مي تواند سرچشمه سبزي اين باغ باشد
اين رود كه مثل بودن جاري است نجات دهنده باغ است اما ديوار مانع سرسختي است
به روشني پيداست كه ديوار كاهگلي نماد سنت و باورهاي سنتي خشك است و در مقابل آن رود بزرگ نماد نوشدن و جاري شدن و سبز شدن است و شاعر معتقد است كه ما به باورهاي قديمي و خرافي مان چنان دلباخته ايم كه نه خشكي باغ برايمان مهم است نه رود برايمان اهميت دارد
 
صداي رود بزرگ هميشه تو گوش ماس
اين صدا لالایيه خواب خوبه بچه هاس
 
نكته جالب اين جاست كه همه مي دانيم رود وجود دارد
حتي بچه ها به زيبائي هاي رود واقفند اما تنها به آواي دورادور از آن دل خوش كرديم و در نتيجه چنين آوايي بجاي آن كه اسبابي براي بيدار كردن باشد تنها به درد لالایي و خوابيدن و رويا ديدن مي خورد
 
كوچه اما - هر چي هست - كوچه ي خاطره هاس
اگه تشنه است اگه خشك - مال ما كوچه ي ماس
 
شاعر كه خود اهل همين كوچه وطن است دليل را به زيبایي بازگو مي كند
چون اين كوچه كوچه خاطره هاي ماست و تخطي از اين خاطره ها انگار مالكيت ما را بر اين كوچه بهم مي زند و ادامه مي دهد
 
توي اين كوچه بدنيا اومديم
توي اين كوچه داريم پا ميگيريم
يه روزم مثل پدر بزرگ بايد
تو همين كوچه ي بن بست بميريم
 
اين كوچه وطن همه زندگي ماست و حتي موطن همه مرگ ما پس بايد بي هيچ تغييري حفظش كرد مثل عصر پدر بزرگ ها
شاعر اين جا با قراردادن خود – يا به عبارتي نيمه سنتي خود – به عنوان راوي – دلايل اين حفظ سنت را با شيوه هاي احساس انديش باز گو مي كند اما نيمه مدرن او نيز كه نسبت به نيمه سنتي اش عقل انديش تر است حرفاي خودش را دارد
 
اما ما عاشق روديم مگه نه
نمي تونيم پشت ديوار بمونيم
ما يه عمره تشنه بوديم مگه نه ؟
نبايد آيه ي حسرت بخونيم
 
عقل مي گويد كه آيا آب جان داروي خشكي باغ نيست ؟
آيا باغ خشك و بي ثمر اصولا افتخاري دارد كه ديوار كاهگلي داشته باشد ؟
آيا براي فرار از زنجير اين حسرتها نبايد لبان تشنه را با زلالي رود آشتي داد؟
اينها همه تقابل سنت و مدرنيته است چيزي كه بيش از هر چيزي در دهه هاي چهل و پنجاه در ايران غوغا مي كرد
در حقيقت انسان موجودي دو پاره بود كه نيمش به واسطه تربيت و تاثير اجتماع خصوصيات سنتي اش را حفظ و نيمي ديگر به واسطه ي تحولات دنياي خارج به سمت مدرنيته حركت كرده بود
محصول اوليه اين دو پاره گي بي لذتي خواهد بود بي لذتي و حسرتي كه آثارش را به شكل ياس و دل مردگي و سر خوردگي مي توان ديد
چنين خصوصياتي در تمام جوامع در حال گذار ديده مي شود
و شاعر به زيبایي اين دو پارگي را به نمايش مي گذارد و البته نهايتا تصميم عقل آينده انديشش را برتر مي بيند و مي سرايد
 
دست خسته مو بگير - تا ديوار گلي رو خراب كنيم
يه روزي - هر روزي باشه دير و زود
مي رسيم با هم به اون رود بزرگ
تناي تشنمونو مي زنيم به پاكي زلال رود
 
جالب اين جاست كه شاعر با اين كه خسته است اما مي داند كه عجله در اين روند تكويني تنها مي تواند اثر سو داشته باشد
او مي داند كه يك روز دير يا زود بالاخره اين اتفاق خواهد افتاد لذا اصرار نمي كند كه همين حالا جامعه بايد سير تحولات خويش را در گستره ي زمان طي كند و با رشدي گام به گام به جايي برسد كه ديگر آواي دلپذير رودسار سبزي و آباداني تنها يك خيال نباشد و پاكي و زلاليش پذيراي تن هاي تشنه گردد و اين گونه است كه شاعر هم
چنان نور اميدواري اش را بر كوچه بن بست مي تاباند!
-----------------------------------------------------------------------------
در نقد ترانه خونه و بن بست به اين خلاصه مي رسيم كه:
شاعر گذشته پر عظمت خانه – وطن را در شعر خونه مي ستايد و پاس مي دارد و دلتنگ آن عظمتها ست و از سوي ديگر در ترانه بن بست از باورهاي قديمي كه ديواري در برابر شكوفایي كوچه – وطن هستند گلايه مي كند
در خونه اين مفاهيم را مي بينيم:
خانه – خاطرات قديمي از خانه – نادلپذير بودن فعلي خانه – رود – تصميم براي باز ساختن خانه
ولي در بن بست با اين تركيب ها طرف هستيم
كوچه – خاطرات قديمي كوچه – نادلپذير بودن فعلي كوچه – رود – تصميم براي نو آفريني كوچه
شباهت غير قابل انكار است ولي اين ظاهر كار است چون شيوه استفاده از مفاهيم در اين دو شعر تقريبا در تضاد با هم قرار دارد
در خونه ويراني خانه به سبب سيل است كه از رود برخاسته پس رود مولفه اي منفي است كه سيل آب آن ويرانگر خانه است
اما در بن بست كوچه خشك است چون ما قصد خراب كردن ديوار كاهگلي كه سدي بر رود است را نداريم و مي بينيم كه رود مولفه اي مثبت است كه سبزي و آباداني را به همراه می آورد!

 پایان...............

                                                http://www.activeboard.com

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 18:24  از سویadamak | 
 


در آغاز هيچ نبود، كلمه بود، و آن كلمه خدابود

عظمت همواره در جستجوي چشمي است كه او را ببيند
و خوبي همواره در انتظار خردي است كه او را بشناسد
و زيبايي همواره تشنه دلي است كه به او عشق ورزد
و جبروت نيازمند اراده اي كه در برابرش ، به دلخواه، رام گيرد
و غرور در آرزوي عصيان مغروري كه بشكندش و سيرابش كند
و خدا عظيم بود و خوب و زيبا و پرجبروت و مغرور
اما كسي نداشت

خدا آفريدگار بود
و چگونه مي توانست نيافريند؟
و خدا مهربان بود
و چگونه مي توانست مهر نورزد؟
“بودن” “مي خواهد”
و از عدم نمي توان خواست
كسي “نمي خواست” كسي ”نميديد“ كسي ”عصيان نمي كرد“ كسي عشق نمي ورزيد، كسي نيازمند نبود، كسي درد نداشت.....و.....
و خداوند خدا، براي حرف هايش ، باز هم مخاطبي نيافت
هيچ كس او را نمي شناخت ،هيچ كس با او ”انس“ نمي توانست بست
”انسان“ راآ فريد
و اين ، نخستين بهار خلقت بود.



+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 20:7  از سویadamak |